تبليغاتX
دیگه چی!
 
اجتماعي-فرهنگي-سياسي-طنز
 
 

دهه چهل:آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

دهه پنجاه:آمدی جانم به قربانت ولی با او چرا؟

دهه شصت:آمدی جانم به قربانت ولی مامورر چرا؟!

دهه هفتاد:آمدی جانم به قربانت ولی این وقت شب؟

دهه هشتاد:آمدی جانم به قربانت ولی بعدا بیا!

دهه نود:آمدید جانم به قربان شما  تنها بیاید!!


پیوست:ازهمه دوستان خواش میکنم در کامنتهاشون شکلک نذارن!(نهایتا یه دونه)
  نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 0:35  توسط مجتبي امیری  | 
 

بارالها

حالا که تند و تند برامون امتحان در نظر گرفتی  برنامه امتحانی رو هم در اختیارمون قرار بده تا روزهایی که خالی هستیم و یه کم بیشتر بخوابیم لااقل!!

 

 


پیوست:مطلب بود که میخواستم در آخرین پست پارسال بگم اما گفتم بذار در اولین پست امسال بگم:

ازهمه دوستان خواش میکنم در کامنتهاشون شکلک نذارن!(نهایتا یه دونه)

یه کم با این شکلک ها وقتی تعدادش به ۲ و بالاتر میرسه مشکل دارم!!اینطوری احساس میکنم حرفامون بهتره!!ارادتمند همتون هم هستم!

  نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 0:2  توسط مجتبي امیری  | 
اصولا دیگه ثابت شده سال و ایام و تقدیر هرکاری دلش بخواد میکنه و خیلی کاری به اینکه ما بگیم صد سال به از این سالها و جوون مادرت سال خوبی باش واین مسایل نداره!!اون کار خودش رو میکنه و سال رو اونطور که خودش بخواد میکشه!!ولی برای کشیدن یا هل دادنش!! هر روز از سال صبح اول صبح نگاه به قیافه های ما میکنه   وطبق قیافه ما اون روز از سال رو میکشه یاهل میده!!پس به همه دوستان توصیه میکنم در سال بعد هر روز خوش قیافه باشین!!الکی لبخند بزنید و شکلک های خنده دار از خودتون بهش نشون بدین و بی خود بی جهت خوب فکر کنید!!باور کنید تاثیر داره!!سالمون خوب میشه!!بلکه حالمون هم خوب شد!!

فقط مواظب باشین که ادا در نیارین که سالمون"ادایی"میشه و دیگه کاریش هم نمیشه کرد.

عیدتون مبارک

امضا:یه خط با شیب ۴۵درجه که از شمال غرب به جنوب شرق میاد (۲یا۳سانت)در انتها دوباره پیچ میخوره میره بالاتا به نصف خط قبلی برسه بعد اینجوری پیچ میخوره میاد پایین بعد در امتداد خط کاغذ شکل دو تا دندونه ادامه پیدا میکنه دوباره درست اندازه همون خط اولی که از شمال غرب به جنوب شرق بود میچرخه  میره بالا و روخودش به این صورت برمیگرده پایین و از کل خط های قبلی(یا از خط کاغذ)میاد پایین تر ودر آخر یه خط افقی که زیر تمام این خط ها کشیده میشهو یه خط کوچولوی افقی هم بالای اون خط افقی!!زیر همه اینا هم  نوشته: مجتبی امیری

...ارادتمند همتون!

  نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 23:59  توسط مجتبي امیری  | 
-مرد72ساله بود و همسرش 51ساله.میگفت هجده سال داشته که عقد او شده است،واکنون که جسد به کما رفته او در تخت بود استرس واضطرابی در چهره اش نبود.حتی در دست زدن به او تمام موارد بهداشتی را بیشتر از پرستاران اجرا میکرد. اطرافیان میگفتند روز اول آمدن مرد فرزندان او یا بستگانش آمده اند و پای برگه ایی را به اثر انگشت او منقوش کرده اند.پسرش حتی حاضر نبود شبها به عنوان همراه بالای سر پدربیاید!هرچند روزها هم هیچ وقت به ملاقات پدر نیامد!

-مرد82ساله بود.مغزش آب آورده بود!تقریبا لاجان ولا زبان بر روی تخت افتاده بود.دختر و پسر و دامادش اما نهایتا 25ساله بودند.وهمین خیلی برایم عجیب بود!!وعجیب زن مهربان ودلسوزی بود همسرش که گویا واجب شرعی است که مدام عزو التماس و منت او را بکشد بلکه بعد از 10دقیقه حاضر شود قاشق نیمه پر شده از سوپی را سربکشد!!تمام سهم پیرمرد از حرف زدن روزی 4یا 5ناله خفیف و گنگ بود که یعنی با درخواستهای اطرافیانش برای بلند شدن یا نشستن یا خوردن یا آشامیدن حتی،مخالف است!

مرد 51ساله بود!تمارض به بیماری ریه کرده بود وبا دیدن دَم دکتری در مطبش که آنجا نیز مشغول بود قصد داشت خود را ازکار افتاده معرفی کند تا چند سالی زودتر بازشسته شود وپولش را بگیرد و باقی قضایا!!راننده تاکسی بود !! والبته از آنها که اگر داخل تاکسی اش سوار شوی احتمالا تا رسیدن به مقصد یک دل سیر از تمام جریان های سیاسی و بخصوص مسایل بعد از سال88 را در میان میگذاشت و خلاصه یک بحث به تمام معنا"داخل تاکسی ای"در خدمتش بودید!ومودب و متین بود!


-مرد82سال داشت اما هزار ماشالله بیشتر از 60یا نهایتا با احتساب تورم بیشتر از 70بهش نمی آمد!!سرزنده و سرحال!! اهل گیلان و تنها دلتنگی اش غصه خوردن برای مرغ و خروسهایش که در نبود او در این مدت چه کسی به آنها آب ودان خواهد داد!!داماد برازنده ایی داشت که با آن راننده تاکسی عجیب هم فکربود و هم بحث والبته تند رو تر بود!پسرپیرمرد سری در ایران و دستی در سفرهای اروپایی داشت!! این دو نفر یک شب در میان نزد پیر مرد بودند!


-پیر مرد 80 را تمام داشت و بیماری قلبی حالش را وخیم کرده بود!!پسرانش که هرکدام سنی داشتند دور پدر میگشتند و هر کدام یک شب همراه او بودند!شبی پسر کوچکتر این و داماد آن پیر مرد نق نقو پیش من آمدند وتا پاسی از شب گپی زدیم!! شاید تا 1نیمه شب!پسر کوچکتر که در ستارخان مغازه فروش ضبط وسیستم ماشین داشت رسما از چگونگی دزدی هایشان در برخورد با مشتری میگفت و اینکه خدا شاهد است که مجبور است و هزینه زندگی بالاست و مغازه خرج خودش را هم در نمی آورد حتی!!وداماد نیز از اند خلاف بودنهای خود در دوران مجردی میگفت و اینکه بعد از ازدواج مرد زندگی شده است!!هرچند وقتی رفت آب بخورد پسر کوچکتر رو به من گفت:از قیافه اش معلوم است که معتاد است وخالی بند!!

-سال گذشته من بعد از 14روز بستری شدن در بیمارستان میلاد،در چنین روزی از آنجا مرخص شدم.4روز در اورژانس و10روز در بخش پشتیبانی اورژانس و مبتلا به مرضی که میتوانست بسیار خطرناک باشد!!قطعا دعاها بوده است که پزشکان با انجام تمام آزمایشها تمام احتمالات را رد کردند و در نهایت آن را منسوب به ویروسی کردند که خودش وارد بدن شده و خودش هم خارج خواهد شد!!

اما میخواهم برای اولین بار اعتراف کنم که چند ماهی است دلم برای تخت شماره 2در طبقه هفتم بخش پشتیبانی اورژانس بیمارستان میلاد تنگ شده!!نه اینکه ناشکر سلامتی ام باشم!! نه اینکه دوست داشته باشم دوباره مبتلا شوم و به آنجا بروم و نه اینکه هر روز دعا نکنم تا خدا هیچ وقت دیگر گذر و من سایر بندگانش را به هیچ شفاخانه ایی نیندازد!!نه!!که راضی به تحمل حتی یکروز از درد آن روزهایم نیستم!(بخصوص در 7روز اول که با التماس از پرستاران میخواستم به من مسکن تزریق کنند تا بلکه چند ساعتی احساس نشود آن درد لعنتی)


نه!جسمم در عذاب بود آنروزها اما رفته رفته روحم به خوش گذرانی پرداخته بود وخوش میگذراند و همین اکنون مرا به دلتنگی کشانده است من دلم برای تخت کنار پنجره تنگ شده که در سرمای پر از برف آنروزهایش برج میلاد در فاصله200متری ام  معمولا در مه گم بود و فقط شبها هاله ایی از نورش را میشد دید
برای به موقع بودن همه چیز از ساعت بیداری و صبحانه و ناهار وشام و زمان آمپولها و سرم ها

برای نگاه کردن به زندگی جاری در شهر از پنجره یک بیمارستان و در کنار افراد مریض

برای جایی که در آن آدمهای اطرافم را، همانها که به سه گروه خانواده،اقوام و دوستان تقسیم کرده بودم با نگاهی جدید دیدم!
والبته بعضی ها را هم ندیدم!همانها که در جواب زنگ دوستانم که میخواستند اطلاع دهند وضع اورژانسی مراگفته بودند:باشد!!اگر خبری شد بگویید ما هم بیاییم!!!!

واینکه ورد ودعای  آنروزهایم بود که:خدایا حال که عزیزم کرده ایی خوارم مخواه!!من طاقتش را ندارم و قدرتش راهم !!

من دلم بیش از همه برای شبهای میلاد تنگ شده!!برای شبهای پر از سکوت و سکوت  وبرای موسیقی هایی که آن شبها تا نیمه شب دراز بر تخت میشنیدم و برای افکارم در آن شبها  و در آن موقعیت وبرای تداعی ها!!

هرچند هیچ وقت لذت و شوقی که از شنیدن خبر مرخص شدنم در وجودم شکل گرفت و میخواستم از خوشحالی از پنجره به پایین بپرم را فراموش نمیکنم!

  نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 23:42  توسط مجتبي امیری  | 
تولدتان مبارک.دندانپزشکی آپادانا!!

این اولین تبریک تولدم بود که یک رو ز زودتر ۹صبح به دستم رسید.وکلی فکرکردم تا یادم بیاد اینا کی ان و من کی پیششون رفتم که تولدم رو تبریک گفتن!به هرحال دستشون درد نکنه

-عامیانه اش ۳۱ساله شدم ودرواقع وارد ۳۲سالگی!!

-مبارک بودن هر روز تولدی بسته به اون آدم داره !!امیدوارم طوری باشم که واقعا بودنم مفید باشه وبه تبع اون تولد هم مبارک!

-از همه دوستان  که این روزها در وبلاگ یا با پیامک یا در فیس بوک دارن بهم تبریک میگن ممنونم

-همچنان از این که در روزی متولد شدم که شبکه جوان هم در همون روز به دنیا اومده خوشحالم!این تقارن رو میزارم به پای تقدیر تا شانس!!

- عمر واقعا داره زود میگذره!!یه کم که دقیق میشم باورش سخته که ۳۲ساله شدم!!همش دوران کودکی و مدرسه و نهایتا دانشجویی جلو ذهنم میان::))

-وامیدوارم تا اون روزی زنده باشم که مفید باشم!!وبال گردن کسی نشم و کسی به حق آرزوی مرگم رو نکنه!!

-به همه دوستان اسفندی خودم هم تبریک میگم تولدشون رو !وبعد هم کلا به همتون تولدتون رو تبریک میگم!! اصلا عروسیتون رو هم تبریک میگم!!ایشالله تولد بچه هاتون!!ایشالله همتون مادر شوهر و مادر زن وپدر زن و پدرشوهر بشین!!۵۰سال دیگه همه با هم تو خانه سالمندان دور هم خوش بگذرونیم!!

  نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 11:35  توسط مجتبي امیری  | 
با هم پای تلویزیون نشسته ایم.گوینده خبر در صحنه حاضر میشود و شروع به گفتن اخبار میکند.ما هم با حواس جمع منتظریم تا پوشش گسترده خبری اتفاقات کشور و دنیا را بشنویم و ببینیم دنیا دست کیست:

ایران و فلان کشوردنیا امروز در مذاکراتی که با هم داشتند تصمیم به گسترش مناسبات فی مابین وافزایش حجم مبادلات گرفتند.این اتفاق تحولی در مناسبات ایران با این نقطه از دنیاست  که آثار مثبت آن به زودی نمایان خواهد شد.صحبتهای آقای فلانی وزیر مربوطه رو میشنویم در این زمینه:

کات(صحبتهای وزیر امور مربوطه در آن کشور در مقابل میکروفون واحد مرکزی خبر): :ایران و فلان کشوردنیا امروز در مذاکراتی که با هم داشتند تصمیم به گسترش مناسبات فی مابین وافزایش حجم مبادلات گرفتند.این اتفاق تحولی در مناسبات ایران با این نقطه از دنیاست که آثار مثبت آن به زودی نمایان خواهد شد

گوینده خبر:جهت کسب اطلاعات بیشتر از این مذاکرات ارتباط مستقیم برقرار کردیم با آقای فلانی گزارشگر صدا وسیما در آنجا! آقای فلانی با سلام از گفتگوهای امروز مقامات با اونجا چه خبر؟

(آقای فلانی که صدای ما را با تاخیر میشنود در حالیکه دستش در گوشش است و کله خود را تکان میدهدبعد از چند ثانیه میگوید):

بله! ایران و فلان کشوردنیا امروز در مذاکراتی که با هم داشتند تصمیم به گسترش مناسبات فی مابین وافزایش حجم مبادلات گرفتند.این اتفاق تحولی در مناسبات ایران با این نقطه از دنیاست که آثار مثبت آن به زودی نمایان خواهد شد

گوینده خبر:ممنون آقای فلانی... واینک مروری بر خلاصه خبرها:

ایران و فلان کشوردنیا امروز در مذاکراتی که با هم داشتند تصمیم به گسترش مناسبات فی مابین وافزایش حجم مبادلات گرفتند.این اتفاق تحولی در مناسبات ایران با این نقطه از دنیاست که آثار مثبت آن به زودی نمایان خواهد شد

.....و بعد گوینده توجه ما را به خبر بعد جلب میکند!!!ما هم سریع جلب میشویم!!


  نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 14:55  توسط مجتبي امیری  | 
وقتی یه ترانه چنان در "مغز استخوان روح"نفوذ میکنه و تو رو وادار میکنه نزدیک یک ماه اون  رو روزی بیش از ۱۰بار بشنوی و سیر نشی..اونوقت بیخیال این میشی که وبلاگت رو دیر به دیر آپ میکنی و اصلا مهم نیست که قراره اینجا"طنز دیگه"باشه!!! دوست داری بقیه هم اون رو بخونن و شاید برن و بشنون ..

نمیدونم چرا یادم نمیاد

کجا دستای ما با هم گره خورد

چه روزی قلبم از عشق تو لرزید

کدوم یکی دل اون یکی رو برد

 چرا درگیر احساست شدم من

چطوری اولین دیدار رخ داد

تو بهمن بود یا نزدیک مرداد

نمیدونم چرا یادم نمیاد.....

آلبوم جدید رضا یزدانی (ساعت فراموشی) هرچند اصلا قابل مقایسه با آلبوم قبلیش(ساعت۲۵که یک اثر فوق العاده بود)نیست اما فقط به خاطر همین یه ترانه ارزش خریدن داره.

  نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 15:43  توسط مجتبي امیری  | 

-سعی کنید وقتی دنیا داره اون روش رو به شما نشون میده شما روی دیگه تون رو بهش نشون ندید.بزارید خیال کنه بی تفاوتید....

  نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 14:41  توسط مجتبي امیری  | 
 

دوستانی که من رو از نزدیک میشناسن میدونن که از هرچی افه های روشنفکری و پز وقیافه گرفتن و با ادا حرف زدن هست بدم میاد اما واقعا نمیشه بعضی وقتها سکوت کرد . گفت ایشالله گربه است.

به خدا نمیشه نشست و گفت :عیبی نداره همین هم خوبه! همین که میان و شرکت میکنن بازم خدا رو شکر

نمیشه ندیده گرفت اون چیزی رو که میبینیم.

الان انشالله تابلوه که من دارم در مورد  چی حرف میزنم دیگه؟!

 


پیوست:دوستان من ارادتمند همه تون هستم اما خواهش میکنم دعواها و اختلاف نظراتتون رو در وبلاگ ها ی همدیگه حل کنید نه در اینجا.با عرض معذرت همه اون کامنت ها رو پاک کردم
  نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 16:36  توسط مجتبي امیری  | 
۱-دیروز یه اس ام اس برام اومد با این عنوان:سلام رامبد جان من امروز سالن اصلی ۷.۳۰تا ۹اجرا دارم خوشحال میشم بیای کار من رو ببینی

منم جواب دادم ببخشید اشتباه شده

اونم جواب داد من رهنما هستم به هر حال خوشحال میشم بیاید

منم زدم من بازم نشناختم اما اگر بتونم حتما میام

اونم گفت من بهاره رهنما هستم

منم که خیلی برام جالب شده بود گفتم باعث افتخاره و حتما میام

هرچند نرفتم برای دیدن تئاتر اما چک کردم دیدم شماره درسته و واقعا بهاره رهنما بوده که داشته اشتباهی اس ام اس میداده

۲-امروز  رفتم بانک ملت یه حساب بانکی باز کنم آقاهه بعد نیم ساعت میگه:۱۰روز طول میکشه

میگم چرا؟

میگه:شماره سریال شناسنامه ات با یکی تو بندرعباس تشابه داره باید ثبت احوال چک کنه

میگم آقای محترم من تو سه تا بانک حساب دارم چرا تاحالا این اتفاق نیافتاده بود

میگه آخه اونها با ثبت احوال لینک نیستن اما ما هستیم

من همیشه با این شماره سریال شناسنامه مشکل داشتم و میگفتم آخه به چه دردی میخوره!!

امروز فهمیدم برا تاخیر در کار به درد میخوره

  نوشته شده در  شنبه 21 آبان1390ساعت 13:0  توسط مجتبي امیری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM