اجتماعي-فرهنگي-سياسي-طنز
 
 

خدا شانس بدهد.مثل یک جفت چشم برای کور.اصل جنس بود.یک هفته پیش به این مجتمع آمدند و در واحد 6درست بالای ما اثاث ریختند.آنهم جای جناب سرهنگی که اینجارا با پادگان یکی کرده بود،خیال میکرد که دخترهاش چه تحفه ایی هستند که آنطورمراقبشان بود.خودشان هم معذب بودند.کوچکتره یکبار در فیس بوک بهم گفت.نصف شبی بود.اما در عوض اینها تیپشان روشنفکری است. اینطور که من میبینم  شماره موبایل که پیش کش،بیست وچهارساعته میتوانم کارت ملی وعابر بانک دختره را هم دربیاورم.همان روز اساس کشی دیدمشان. گفتم:ایندفه دیگر خدا خواسته!اگر هم نخواهد من میخواهم.همان روز فهمیدم دانشجوی دندانپزشکی است.سال آخر.میتوانستم  در راهرو مجتمع  جلوش را بگیرم برای دیدن دندانهام،مثلا معاینه.

.یوسف پدرسگ هم نمیدانم از کجا آمارم را درآورده بود ومیدانست پاپیش هستم!گفت:

بی خیالش شو.سگ دارد.

گفتم ای خشک شانس!این هم از این،گفتم:مطمئنی؟ من آمارش را دارم خبری ازکسی نیست!!

گفت اینهارا نمیدانم فقط میدانم سگ دارد بی خیالش شو!2روزی هست میبینمش.

صبح اول وقت موقع خوردن صبحانه مادر با ناراحتی میگفت:خدا پدر سرهنگ را بیامرزد لاقل دین وایمون داشت،اینها که جاش آمده اند لامذهب هستند.سگ را آورده اند داخل پارکینگ.نجس میکند همه چیز را.گفتم سگ دارند مگر؟

گفت آره .بی زبان هم هست زبان بسته!!مگر در پارکینگ ندیدیش؟دیشب هم معلوم نیست با کدام گور به گوری از همسایه ها رفته اند سفر!حیوان را در پارکینگ رها کرده نکبت!

چشمانم از حدقه بیرون زده بود .لقمه بی اختیار در دهانم جویده میشد.سریع موبایل یوسف را گرفتم.خاموش بود.پدر سگ!!!

  نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 15:58  توسط مجتبي امیری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM