قصد داشتم کوتاه نوشته ای برای زندگی شخصی در دهه 80 را سال به سال بنویسم که دیدم طولانی است. و بلاگفا هم سر ناسازگاری دارد.

چند ساعتی به سال تحویل نمانده و پیامکهای تحویل تند وتند در حال آمدن واحتمالا رفتن هستند

.شاید نقل خاطره ایی برای پاین این دهه وشروع دهه 90 کافی باشد:


شب عید سال 69 کودکی 10ساله بودم.وچهارم دبستان...موقع تحویل سال با خود گفتم..اوووووووه ه ه تازه شده سال 1370!!!!!!!!کوووووو تااااااااااا سال 1380 .10ساااااااااااااال مونده .وخندیدم و اینکه چطور حوصله کنم تا ۱۰ سال بگذرد وعدد تحویل سال دوباره رند گردد

ای دریغ از آن کودک که با چشم به هم زدنی به سال 1390 رسید

اینبار اما چون آن طفل 10 ساله دیگر کلمات نمیکشم وبا نیشی باز به زمان نمیخندم وحرکتش را به سخره نمی گیرم.

این منم ..افتان وخیزان در پی اش: که اندکی صبر کن...بخواب...عقب بمان.... پس حداقل آهسته تر....خستگی حالی ات نیست مگر؟

همین ۱۰ سال آخر را برگرد وببین ....خسته ایم خب!!!!

گناه یکبار خندیدن طفلی را اینچنین مجازاتی نیست!!

خبری از اوووووه نیست...صحبت صحبت پلک است ودم...آه است و نفس...تا دوباره عددسالها ها رند گردد.

۱۰سال بعد...شایدآنوقت دوباره به تو بخندم..در آستانه ۴۰ سالگی

عید و دهه جدید بر همگی مبارک


پیوست:دوستان با عرض معذرت تاییدی شدن کامنتها به خدا تقصیر من نیست!!!به هم ریختگی از بلاگفاست!!!من بیگناهم